مقدمهی ۱: همین اول بسمالله خیال همهی شما را راحت کنم که به هیچوجه در این سیاهه به دنبال یک «نقد بیطرفانه» نباشید. اصلا راستش را بخواهید چیزی به نام نقد بیطرفانه، توهّمی بیش نیست. فعلا حال و حوصلهی اثبات این مسأله از منظر اپیستمولوژیکال و آنتولوژیکال و اینجور خزعبلات را ندارم. همین قدر بدانیم که هر انسانی دارای جهانبینی و پیشفرضهای مخصوص به خود است که از دریچهی آن به موضوعات و حوادث پیرامونی خودش مینگرد و لاجرم نقدها و دیدگاههای او تحت تأثیر آن قرار میگیرد، کافی است. از همین جا دنگ این شعار توخالی که «رسانهها باید آزاد باشند» و «غیر جانبدارانه» عمل کنند هم میخورد. نه BBC و CNN و FOX NEWS اینطور عمل میکنند و نه حتی رسانهی ملی. پس نقد بیطرفانه اساسا وجود ندارد. نقد باید «منصفانه» باشد، نه «بیطرفانه»، که اصلا شدنی نیست.
مقدمهی ۲: در این چند روز خیلی از بچههای اینترنت یاد بازی ایران و استرالیا افتادند. من هم مثل همهی جوانها هنوز که هنوز است آن بازی از یادم نرفته. شیرینی برد آن بازی و صعود ایران به جام جهانی آن قدر زیاد بود که شاید برای همیشه هم از یاد ما ایرانیها فراموش نشود. لحظه به لحظهی آن روزها یادم است. با شادی تیم ملی، شاد شدم و با گریهی آنها گریه کردم.
یقینا کسب مقامات بینالمللی برای هر کشوری اهمیت دارد. موضوع کمی هم نیست البته! باعث سرافرازی و غرور ملی همهی ایرانیها میشود. برای همین است که در اینجور مواقع همهی مردم جامعه، از هر رنگ و لباس و تیر و طائفهای هم که باشند، با هم یکی شده و آرزویی ندارند جز عزت ایران و ایرانی. همین چند وقت پیش که بر و بچههای تیم ملی والیبال در حال مسابقات بودند هم میدیدم که چطور خیلی از دور و بریهام که همیشهی خدا تا لنگ ظهر میخوابیدند برای دیدن پخش زندهی مسابقات، صبح علیالطلوع از خواب بلند شده و بازی را تماشا میکردند. این شاید یکی از خصوصیات ویژهی ما ایرانیها باشد که هر وقت پای عزت و غرور ایران در میان باشد و صحبت یک «حریف بیگانه»، همه و همه زیر یک پرچم جمع میشویم و همهی «من»ها را کنار میگذاریم و «ما» میشویم.
سینما. شاید خیلی از شما فیلم «سگ را بجنبان» را دیده باشید. در این فیلم که بازیگران بزرگی چون «رابرت دنیرو» و «داستین هافمن» بازی میکنند بهطور خیلی جذاب و زیبایی، «غایت سینما» به تصویر کشیده شده است. در این فیلم نشان داده میشود که سینما و تلویزیون چگونه برای آنکه افکار عمومی را در جهتی که سیاستمداران و کارتلهای بزرگ جهانی میخواهند سوق دهند، دست به ساخت و تولید برنامههای مختلف میزنند.
غایت و هدف سینما همین است. این ادعا که سینما چیزی جز اینترتینمنت و سرگرمی نیست همان قدر پوچ و بیمحتوا است که بگوییم «رسانهها باید آزاد باشند». مگر میشود کسی میلیونها دلار خرج ساخت یک فیلم کند آن هم تنها و تنها برای سرگرمی و فروش گیشه؟!
از طرف دیگر جشنوارهها و مسابقات بزرگ جهانی، مانند کن و برلین و اسکار و… هم، عاری از «سیاستگذاری»ها و «جهتگیری»های خاص خودشان نیستند. قبول دارید که هیچ گربهای برای رضای خدا موش نمیگیرد؟ پس حتما با من همعقیده هستید که آیکیوی برپاکنندگان این جشنوارهها حداقل از آیکیوی موشها بیشتر است و محض رضای خدا، جشنوارههای جهانی راه نمیاندازند و به شرکتکنندگان جایزه نمیدهند. فقط کافی است نگاهی به برندگان جوائز فستیوال اسکار مثلا در یک بازهی زمانی چهار پنج سال اخیر بیاندازید. بهوضح میبینید که اهدای جوائز به فیلمها از یک خط فکری خاصی تبعیت میکند. سینما از دو بخش «تکنیک» و «محتوا» تشکیل شده و این مضحک است که تصور کنیم به تعبیر شهید آوینی، آنها به تکنیک محض جایزه میدهند و کاری به محتوا ندارند.
سیاست. یکی از معایب و مشکلات این دوره زمانه این است که سایهی سنگین «سیاست»، بر همه چیز گسترانیده شده است. از فرهنگ و اقتصاد و هنر بگیرید تا ورزش. مثلا همین ماجرای بازی ایران و آمریکا در جام جهانی. یادتان هست که رسانههای غربی چه جار و جنجالی برای آن به راه انداخته بودند؟ آن قدر روی این بازی مانور داده و آن را بزرگ جلوه دادند که یک بازی سادهی ورزشی که بارها و بارها شبیه آن اتفاق افتاده و میافتد، تبدیل شده بود به یک مسألهی پیچیده و حساس امنیت ملی! تا آنجا که وقتی حمید استیلی گل اول را با زیبایی هر چه تمامتر وارد دروازهی آمریکا کرد، به جای خنده و خوشحالی، مانند بچهها زد زیر گریه. آن هم چه گریهای! های های!
یا مثلا همین ماجرای چند وقت پیش دریاچهی ارومیه. آب دریاچهی ارومیه به دلایلی (اعم از مشکلات اکونومیستی تا ضعف مدیریتی) خشک شده بود و در عرض چند روز، همین موضوع تبدیل به یک بحران ملی شد. چرا؟ چون رسانههای داخلی و خارجی به دلیل سیاستهایی که داشتند بیش از حد این مسأله را بزرگ جلوه دادند. و یا همین ماجرای اخیر جناب افروغ و برنامهی پارک ملت و… .
متأسفانه و تاکید میکنم متأسفانه چه بخواهیم و چه نخواهیم چنانکه گفتم امروزه دیگر دست سیاست در هنر هم پیدا شده است. حالا دیگر سیاست وجه غالب هنر شده است. چه دوست داشته باشیم چه نداشته باشیم. فیالمثل یاد بیاورید ماجرای چند وقت پیش جعفر پناهی را. جعفر پناهی شاید جزو کارگردانان دست دوم و سوم ایرانی هم محسوب نشود اما به دلیل پیوند سیاست و سینما وقتی حکم او از سوی قوهی قضائیه صادر شد:
- تیم برتون رییس داوران جشنواره کن در مراسم افتتاحیه این جشنواره خواستار آزادی پناهی یکی از داوران کن شد
- مارتین اسکورسیزی، استیون اسپیلبرگ، فرانسیس فورد کاپولا، برادران کوئن، مایکل مور، الیور استون، رابرت دنیرو و رابرت ردفورد و… نامهای در حمایت از پناهی نوشتند
- سینماگران ایتالیایی هم در حمایت از جعفر پناهی در شهرهای رم و تورین مراسمی برگزار کردند. نام این مراسم را هم گذاشتند «شبی در حمایت از سینمای ایران». حتی این مراسم به صورت مستقیم از تلویزیون دولتی ایتالیا پخش شد و شخصیتهایی سینمایی چون برناردو برتولوچی، کارگردان ایتالیایی، مارکو مولر، مدیر جشنواره سینمایی ونیز، اوگو گرگورتی، رییس اتحادیهی سینماگران ایتالیا هم در آن حضور داشتند. برتولوچی هفتاد ساله که به سختی به این برنامه آورده شده بود حتی دستبند سبز هم به دستش بسته بود و… . این یعنی ارتباط سینما و سیاست. «سیاستزدگی» آفت بزرگ انسان قرن بیست و یکمی است.
فرهادی. چند روز پیش جایزهی برتر جشنوارهی گلدن گلوب به فیلم «جدایی نادر از سیمین» اصغر فرهادی تعلق گرفت. دریافت این جایزه بلافاصله با واکنشهای موافق و مخالف زیادی توأم شد و کماکان نیز ادامه دارد. عدهای از دوستان، این رخداد را به مثابه همان برد ایران در مقابل استرالیا قلمداد کرده و از صعود فرهادی به مسابقات اسکار خوشحال شدند و آن را باعث افزاش غرور و افتخار ملی دانستند و عدهای دیگر هم از این ماجرا ناراحت شدند.
اما سؤال مهم این است که چرا و چگونه شد که فیلم «جدایی…» فرهادی در این مقطع از زمان، جایزهی بزرگ گلدن گلوب را میگیرد؟ آیا واقعا این فیلم به لحاظ شاخصهای یک فیلم مطلوب، یک اثر فاخر به شمار میآید؟ آیا میتوان ادعا کرد که این فیلم بهترین فیلم سینمای ایران بوده و پیش از این هیچکدام از فیلمها تا بدین حد فاخر نبودهاند؟ اگر نه، پس چرا فیلمهایی نظیر خیلی دور خیلی نزدیک، آواز گنجشکها، طلا و مس، یه حبه قند و… که در سالهای اخیر تولید شده و با واکنش مثبت منتقدان و اقبال مخاطبان مواجه شده بودند به این جشنواره راه پیدا نکردند؟
یقینا فیلم «جدایی…» یک فیلم کاملا معمولی است. نه تکنیک قابل توجهی دارد و نه به لحاظ محتوا، حرف جدیدی برای گفتن. سخن از همان طبقهی جدید مدرن در جامعهی ایرانی است و جدال بین سنت و مدرنیته و ایجاد ناهنجاریهای اجتماعی در شهر درندشتی چون تهران. اما چرا این فیلم جایزه میگیرد، اگر بعضی از مخاطبین محترم ناراحت نشوند باید بگویم به دلیل همان استیلای سایهی سیاست بر هنر است. شاهد مدعام تبریک وزارت خارجهی ایالات متحده به فرهادی است. ویکتوریا نولاند، سخنگوی وزارت امور خارجه آمریکا دربارهی فرهادی گفت: «ما موفقیت و تعهد او را نسبت به فرهنگ غنی و مقاوم ایران تحسین می کنیم.» اصلا تا به حال سابقه داشته که وزارت خارجهی آمریکا که در حقیقت نبض اصلی سیاستهای بینالمللی این کشور را رقم میزند به یک کارگردان تبریک گفته باشد؟!
اینکه چرا سیاست گلدن گلوب آمریکایی چنین اقتضا میکند که فیلم «جدایی…» را به عنوان فیلم برتر معرفی کند هم دلایل مختلفی دارد و دو دلیل مهم آن یکی اینکه متأسفانه به دلیل دعوای بچهگانهی «اخراجیها» و «جدایی…» و طرفداران آنها، این فیلم به عنوان نماد هواداران سبز و اپوزیسیون داخلی و خارجی معرفی شد. بی آنکه بدانند تم اصلی فرهادی در این فیلم در حقیقت نقد همین طبقه از افراد است. فرهادی در «جدایی…» بیش از هر چیز، بیهویتی و سر در گمی طبقهی جدید و مدرن تهران امروز را مورد نقد قرار داده است. یعنی طبقهای که بیشترین تعداد سبزها در آنها وجود دارد. نقد فرهادی نقد سبزها است.
دلیل دوم هم آنکه فرهادی آن روایتی از جامعهی ایرانی را به تصویر کشیده که سیاستمداران غربی خواهان و راغب آن هستند. تصویر جامعهای سر در گم، بی هویت، از هم پاشیده، که انسانهای آن هر لحظه مانند خروس جنگی به جان هم میافتند و لاجرم دادگاهها، شلوغترین و پر رفت و آمدترین مکان است و مهاجرت به خارج از کشور، سرنوشت مختوم مردمانش. این دقیقا همان چیزی است که سیاستمدار غربی دوست دارد از آن به عنوان نماد جامعهی ایرانی به جهان معرفی کند. پس باید هم به این فیلم جایزه بدهد. بنابراین اگر چند وقت دیگر شنیدید که فیلم «جدایی…» جایزه اسکار را هم گرفت اصلا تعجب نکنید.
اکشن. با این حال با همهی نقدهایی که به آثار فرهادی دارم معتقدم فرهادی با کارگردانان بی هویتی چون پناهی و رسولاف که شمشیر را از رو کشیده و بر ضد انقلاب کار کردهاند تفاوت دارد. واکنش ما در مقابل فرهادی نیز باید متفاوت با این افراد باشد. فرهادی کارگردانی است که نشان داده از استعداد خوبی در زمینهی سینما برخوردار است. به نظرم میتوان از او و امثال او استفاده کرد. مشکل ما این است که خیلی زود افراد را از خودمان دور میکنیم.
دیگر آنکه بچه حزباللهیها هم به جای اینکه بنشینند و هی نق و نوق بزنند و به امثال فرهادیها گیر بدهند، بهتر است هر چه زودتر در پی تربیت نیروهایی برای این جبهه باشند. که امروز، معبر سینما، خط مقدم جبههی جنگ نرم است.
عملکرد مجلس هفتم داشت سراغ بعضی از نمایندگان، منجمله جناب