سینما… سیاست… اصغر فرهادی… اکشن

مقدمه‌ی ۱: همین اول بسم‌الله خیال همه‌‌ی شما را راحت کنم که به هیچ‌وجه در این سیاهه به دنبال یک «نقد بی‌طرفانه» نباشید. اصلا راست‌ش را بخواهید چیزی به نام نقد بی‌طرفانه، توهّمی بیش نیست. فعلا حال و حوصله‌ی اثبات این مسأله از منظر اپیستمولوژیکال و آنتولوژیکال و این‌جور خزعبلات را ندارم. همین قدر بدانیم که هر انسانی دارای جهان‌بینی و پیش‌فرض‌های مخصوص به خود است که از دریچه‌ی آن‌ به موضوعات و حوادث پیرامونی خودش می‌نگرد و لاجرم نقدها و دیدگاه‌های او تحت تأثیر آن قرار می‌گیرد، کافی است. از همین جا دنگ این شعار توخالی که «رسانه‌ها باید آزاد باشند» و «غیر جانبدارانه» عمل کنند هم می‌خورد. نه BBC و CNN و FOX NEWS این‌طور عمل می‌کنند و نه حتی رسانه‌ی ملی. پس نقد بی‌طرفانه اساسا وجود ندارد. نقد باید «منصفانه» باشد، نه «بی‌طرفانه»، که اصلا شدنی نیست.

مقدمه‌ی ۲: در این چند روز خیلی از بچه‌های اینترنت یاد بازی ایران و استرالیا افتادند. من هم مثل همه‌ی جوان‌ها هنوز که هنوز است آن بازی از یادم نرفته. شیرینی برد آن بازی و صعود ایران به جام جهانی آن قدر زیاد بود که شاید برای همیشه هم از یاد ما ایرانی‌ها فراموش نشود. لحظه به لحظه‌ی آن روزها یادم است. با شادی تیم ملی، شاد شدم و با گریه‌ی آن‌ها گریه کردم.

یقینا کسب مقامات بین‌المللی برای هر کشوری اهمیت دارد. موضوع کمی هم نیست البته! باعث سرافرازی و غرور ملی همه‌ی ایرانی‌ها می‌شود. برای همین است که در این‌جور مواقع همه‌ی مردم جامعه، از هر رنگ و لباس و تیر و طائفه‌ای هم که باشند، با هم یکی شده و آرزویی ندارند جز عزت ایران و ایرانی. همین چند وقت پیش که بر و بچه‌های تیم ملی والیبال در حال مسابقات بودند هم ‌می‌دیدم که چطور خیلی از دور و بری‌هام که همیشه‌ی خدا تا لنگ ظهر می‌خوابیدند برای دیدن پخش زنده‌ی مسابقات، صبح علی‌الطلوع از خواب بلند شده و بازی را تماشا می‌کردند. این شاید یکی از خصوصیات ویژه‌ی ما ایرانی‌ها باشد که هر وقت پای عزت و غرور ایران در میان باشد و صحبت یک «حریف بیگانه»، همه‌ و همه زیر یک پرچم جمع می‌شویم و همه‌ی «من»ها را کنار می‌گذاریم و «ما» می‌شویم.

سینما. شاید خیلی از شما فیلم «سگ را بجنبان» را دیده باشید. در این فیلم که بازیگران بزرگی چون «رابرت دنیرو» و «داستین هافمن» بازی می‌کنند به‌طور خیلی جذاب و زیبایی، «غایت سینما» به تصویر کشیده شده است. در این فیلم نشان داده می‌شود که سینما و تلویزیون چگونه برای آن‌که افکار عمومی را در جهتی که سیاستمداران و کارتل‌های بزرگ جهانی می‌خواهند سوق دهند، دست به ساخت و تولید برنامه‌های مختلف می‌زنند.

غایت و هدف سینما همین است. این ادعا که سینما چیزی جز اینترتینمنت و سرگرمی نیست همان قدر پوچ و بی‌محتوا است که بگوییم «رسانه‌ها باید آزاد باشند». مگر می‌شود کسی میلیون‌ها دلار خرج ساخت یک فیلم کند آن هم تنها و تنها برای سرگرمی و فروش گیشه؟!

از طرف دیگر جشنواره‌ها و مسابقات بزرگ جهانی، مانند کن و برلین و اسکار و… هم، عاری از «سیاست‌گذاری»‌ها و «جهت‌گیری»های خاص خودشان نیستند. قبول دارید که هیچ گربه‌ای برای رضای خدا موش نمی‌گیرد؟ پس حتما با من هم‌عقیده هستید که آی‌کیوی برپاکنندگان این جشنواره‌ها حداقل از آی‌کیوی موش‌ها بیشتر است و محض رضای خدا، جشنواره‌های جهانی راه نمی‌اندازند و به شرکت‌کنندگان جایزه نمی‌دهند. فقط کافی است نگاهی به برندگان جوائز فستیوال اسکار مثلا در یک بازه‌ی زمانی چهار پنج سال اخیر بیاندازید. به‌وضح می‌بینید که اهدای جوائز به فیلم‌ها از یک خط فکری خاصی تبعیت می‌کند. سینما از دو بخش «تکنیک» و «محتوا» تشکیل شده و این مضحک است که تصور کنیم به تعبیر شهید آوینی، آنها به تکنیک محض جایزه می‌دهند و کاری به محتوا ندارند.

سیاست. یکی از معایب و مشکلات این دوره زمانه این است که سایه‌ی سنگین «سیاست»، بر همه چیز گسترانیده شده است. از فرهنگ و اقتصاد و هنر بگیرید تا ورزش. مثلا همین ماجرای بازی ایران و آمریکا در جام جهانی. یادتان هست که رسانه‌های غربی چه جار و جنجالی برای آن به راه انداخته بودند؟ آن قدر روی این بازی مانور داده و آن را بزرگ جلوه دادند که یک بازی ساده‌ی ورزشی که بارها و بارها شبیه آن اتفاق افتاده و می‌افتد، تبدیل شده بود به یک مسأله‌ی پیچیده و حساس امنیت ملی! تا آن‌جا که وقتی حمید استیلی گل اول را با زیبایی هر چه تمام‌تر وارد دروازه‌ی آمریکا کرد، به جای خنده و خوشحالی، مانند بچه‌ها زد زیر گریه. آن هم چه گریه‌ای! های های!

یا مثلا همین ماجرای چند وقت پیش دریاچه‌ی ارومیه. آب دریاچه‌ی ارومیه به دلایلی (اعم از مشکلات اکونومیستی تا ضعف مدیریتی) خشک شده بود و در عرض چند روز، همین موضوع تبدیل به یک بحران ملی شد. چرا؟ چون رسانه‌های داخلی و خارجی به دلیل سیاست‌هایی که داشتند بیش از حد این مسأله را بزرگ جلوه دادند. و یا همین ماجرای اخیر جناب افروغ و برنامه‌ی پارک ملت و… .

متأسفانه و تاکید می‌کنم متأسفانه چه بخواهیم و چه نخواهیم چنان‌که گفتم امروزه دیگر دست سیاست در هنر هم پیدا شده است. حالا دیگر سیاست وجه غالب هنر شده است. چه دوست داشته باشیم چه نداشته باشیم. فی‌المثل یاد بیاورید ماجرای چند وقت پیش جعفر پناهی را. جعفر پناهی شاید جزو کارگردانان دست دوم و سوم ایرانی هم محسوب نشود اما به دلیل پیوند سیاست و سینما وقتی حکم او از سوی قوه‌ی قضائیه صادر شد:

- تیم برتون رییس داوران جشنواره کن در مراسم افتتاحیه این جشنواره خواستار آزادی پناهی یکی از داوران کن شد

- مارتین اسکورسیزی، استیون اسپیلبرگ، فرانسیس فورد کاپولا، برادران کوئن، مایکل مور، الیور استون، رابرت دنیرو و رابرت ردفورد و… نامه‌ای در حمایت از پناهی نوشتند

- سینماگران ایتالیایی هم در حمایت از جعفر پناهی در شهرهای رم و تورین مراسمی برگزار کردند. نام این مراسم را هم گذاشتند «شبی در حمایت از سینمای ایران». حتی این مراسم به صورت مستقیم از تلویزیون دولتی ایتالیا پخش شد و شخصیت‌هایی سینمایی چون برناردو برتولوچی، کارگردان ایتالیایی، مارکو مولر، مدیر جشنواره سینمایی ونیز، اوگو گرگورتی، رییس اتحادیه‌ی سینماگران ایتالیا هم در آن حضور داشتند. برتولوچی هفتاد ساله که به سختی به این برنامه آورده شده بود حتی دستبند سبز هم به دستش بسته بود و… . این یعنی ارتباط سینما و سیاست. «سیاست‌زدگی» آفت بزرگ انسان قرن بیست و یکمی است.

فرهادی. چند روز پیش جایزه‌ی برتر جشنواره‌ی گلدن گلوب به فیلم «جدایی نادر از سیمین» اصغر فرهادی تعلق گرفت. دریافت این جایزه بلافاصله با واکنش‌های موافق و مخالف زیادی توأم شد و کماکان نیز ادامه دارد. عده‌ای از دوستان، این رخداد را به مثابه همان برد ایران در مقابل استرالیا قلمداد کرده و از صعود فرهادی به مسابقات اسکار خوشحال شدند و آن را باعث افزاش غرور و افتخار ملی دانستند و عده‌ای دیگر هم از این ماجرا ناراحت شدند.

اما سؤال مهم این است که چرا و چگونه شد که فیلم «جدایی…» فرهادی در این مقطع از زمان، جایزه‌ی بزرگ گلدن گلوب را می‌گیرد؟ آیا واقعا این فیلم به لحاظ شاخص‌‌های یک فیلم مطلوب، یک اثر فاخر به شمار می‌آید؟ آیا می‌توان ادعا کرد که این فیلم بهترین فیلم سینمای ایران بوده و پیش از این هیچ‌کدام از فیلم‌ها تا بدین حد فاخر نبوده‌اند؟ اگر نه، پس چرا فیلم‌هایی نظیر خیلی دور خیلی نزدیک، آواز گنجشک‌ها، طلا و مس، یه حبه قند و… که در سال‌های اخیر تولید شده و با واکنش مثبت منتقدان و اقبال مخاطبان مواجه شده بودند به این جشنواره راه پیدا نکردند؟

یقینا فیلم «جدایی…» یک فیلم کاملا معمولی است. نه تکنیک قابل توجهی دارد و نه به لحاظ محتوا، حرف جدیدی برای گفتن. سخن از همان طبقه‌ی جدید مدرن در جامعه‌ی ایرانی است و جدال بین سنت و مدرنیته و ایجاد ناهنجاری‌های اجتماعی در شهر درندشتی چون تهران. اما چرا این فیلم جایزه می‌گیرد، اگر بعضی از مخاطبین محترم ناراحت نشوند باید بگویم به دلیل همان استیلای سایه‌ی سیاست بر هنر است. شاهد مدعام تبریک وزارت خارجه‌ی ایالات متحده به فرهادی است. ویکتوریا نولاند، سخنگوی وزارت امور خارجه آمریکا درباره‌ی فرهادی گفت: «ما موفقیت و تعهد او را نسبت به فرهنگ غنی و مقاوم ایران تحسین می کنیم.» اصلا تا به حال سابقه داشته که وزارت خارجه‌ی آمریکا که در حقیقت نبض اصلی سیاست‌های بین‌المللی این کشور را رقم می‌زند به یک کارگردان تبریک گفته باشد؟!

این‌که چرا سیاست گلدن گلوب آمریکایی چنین اقتضا می‌کند که فیلم «جدایی…» را به عنوان فیلم برتر معرفی ‌کند هم دلایل مختلفی دارد و دو دلیل مهم آن یکی این‌که متأسفانه به دلیل دعوای بچه‌گانه‌ی «اخراجی‌ها» و «جدایی…» و طرفداران آن‌ها، این فیلم به عنوان نماد هواداران سبز و اپوزیسیون داخلی و خارجی معرفی شد. بی آن‌که بدانند تم اصلی فرهادی در این فیلم در حقیقت نقد همین طبقه از افراد است. فرهادی در «جدایی…» بیش از هر چیز، بی‌هویتی و سر در گمی طبقه‌ی جدید و مدرن تهران امروز را مورد نقد قرار داده است. یعنی طبقه‌ای که بیشترین تعداد سبزها در آن‌ها وجود دارد. نقد فرهادی نقد سبزها است.

دلیل دوم هم آن‌که فرهادی آن روایتی از جامعه‌ی ایرانی را به تصویر کشیده که سیاستمداران غربی خواهان و راغب آن هستند. تصویر جامعه‌ای سر در گم، بی هویت، از هم پاشیده، که انسان‌های آن هر لحظه مانند خروس جنگی به جان هم می‌افتند و لاجرم دادگاه‌ها، شلوغ‌ترین و پر رفت و آمدترین مکان است و مهاجرت به خارج از کشور، سرنوشت مختوم مردمانش. این دقیقا همان چیزی است که سیاستمدار غربی دوست دارد از آن به عنوان نماد جامعه‌ی ایرانی به جهان معرفی کند. پس باید هم به این فیلم جایزه بدهد. بنابراین اگر چند وقت دیگر شنیدید که فیلم «جدایی…» جایزه اسکار را هم گرفت اصلا تعجب نکنید.

اکشن. با این حال با همه‌ی نقدهایی که به آثار فرهادی دارم معتقدم فرهادی با کارگردانان بی هویتی چون پناهی و رسول‌اف که شمشیر را از رو کشیده و بر ضد انقلاب کار کرده‌اند تفاوت دارد. واکنش ما در مقابل فرهادی نیز باید متفاوت با این افراد باشد. فرهادی کارگردانی است که نشان داده از استعداد خوبی در زمینه‌ی سینما برخوردار است. به نظرم می‌توان از او و امثال او استفاده کرد. مشکل ما این است که خیلی زود افراد را از خودمان دور می‌کنیم.

دیگر آن‌که بچه حزب‌اللهی‌ها هم به جای این‌که بنشینند و هی نق و نوق بزنند و به امثال فرهادی‌ها گیر بدهند، بهتر است هر چه زودتر در پی تربیت نیروهایی برای این جبهه باشند. که امروز، معبر سینما، خط مقدم جبهه‌ی جنگ نرم است.

چرا عماد افروغ به منتقدین خود توهین می‌کند؟

بعد از اعلام نتایج انتخابات هشتم مجلس شورای اسلامی، نشریه «راه» متعلق به دفتر مطالعات فرهنگی انقلاب اسلامی، طی پرونده‌ای که اختصاص به عملکرد مجلس هفتم داشت سراغ بعضی از نمایندگان، من‌جمله جناب آقای افروغ رفت. در آن مصاحبه که در آرشیو دفتر مطالعات موجود است، آقای افروغ در برابر سؤالات مصاحبه‌کننده که نقدهای جدی به عملکرد ایشان داشت واکنش‌های تندی از خود نشان داد و از کوره در رفت. همان موقع به مصاحبه‌کننده – که حق استادی بر من دارد- گفتم که: «جواب‌های افروغ به شما خیلی بی‌ادبانه بود، اصلا خوشم نیامد.»

بعدتر به چند نفر از دوستان تشکل‌های دانشجویی که آن ایام حساب خاصی روی آقای افروغ باز کرده بودند هم گفتم که: «این بنده‌خدا را بزرگ نکنید و در جمع‌های دانشجویی‌تان دعوتش نکنید». جواب دوستان این بود که آقای افروغ جزو طیف روشنفکر و منتقد انقلابی محسوب می‌شود و وجود چنین منتقدینی برای نظام دارای برکت است. بعدها وقتی در وبلاگ مرحوم «مسأله این است» مطلبی نوشتم با عنوان «افروغ بی فروغ»، باز هم بعضی دوستان به من اعتراض کردند.

اما سؤال این‌که اگر ماجرا همین‌طور است که دوستانم گفتند پس چرا نقدهای آقای افروغ بیش از آن‌که مورد استقبال دلسوزان و متعهدین به نظام مقدس جمهوری اسلامی قرار بگیرد با استقبال گسترده‌ی رسانه‌های اپوزیسیون داخلی و خارجی و رسانه‌های مخالف قرار می‌گیرد؟ آیا جز امثال افروغ و مطهری کس دیگری نیست که به نظام نقد داشته باشد؟ پس چرا نقد اشخاص دیگر با چنین استقبالی مواجه نمی‌شود؟ برای مثال هر روز ده‌ها نقد از سوی رسانه‌ها و سایت‌های وابسته به جریان انقلاب اسلامی، به ارکان و بخش‌های مختلف نظام می‌شود، از مطالب سایت‌هایی چون فارس و جهان و بی‌باک نیوز و ۵۹۸ و رجا بگیرید تا کیهان و جوان و وطن امروز و…، اما چرا ضد انقلاب روی این مطالب مانور نمی‌دهد؟ و یا حتما با من هم عقیده هستید که بزرگ‌ترین و تندترین نقدها به عملکرد جمهوری اسلامی را اشخاصی چون آیت‌الله مصباح یزدی، استاد رحیم‌پور ازغدی، حسن عباسی، سعید قاسمی، حسین شریعتمداری و… انجام داده‌اند اما هیچ‌گاه مورد بهره‌برداری رسانه‌های ضد انقلاب قرار نگرفته است. چرا؟ و یا در مثالی دیگر به یاد بیاورید دیدار چندی پیش رهبر انقلاب با دانشجویان را که در آن یکی از دانشجویان نقدهای خیلی تندی به قوای مختلف نظام داشت و به تعبیر آقا، بالا تا پایین نظام را مورد نقد قرار داد و بعد هم وقتی حرف‌هاش تمام شد، آقا لبخندی به او زد و به جای این‌که ناراحت شوند، با لبخند او را مشایعت کردند. اما سخنان این دانشجو هم واکنش ضد انقلاب را در پی نداشت. چرا؟ آیا سخنان و نقدهای امثال آقای افروغ تفاوت زیادی با نقد افراد فوق‌الذکر دارد و فی‌المثل عالمانه‌تر و یا متخصصانه‌تر است؟ و یا آقای افروغ به مباحثی پرداخته‌اند که تا به حال به آن پرداخته نشده و مثلا حرف‌های بکر و جدیدی گفته است؟ مسلّما چنین نیست و بهتر از این قلم می‌دانید که سخنان ایشان بارها و بارها، حتی با زبان و قلم بهتر از او، از سوی افرادی چون حاج فرج دباغ (سروش) بیان شده است. پس چرا تا این حد استقبال؟

جواب آن ساده است. برای این‌که به تعبیر خود جناب افروغ فرق است بین نقد درون گفتمانی و برون گفتمانی. آقای افروغ حرف از «نقد درون گفتمانی» می‌زند اما یا آداب نقد درون گفتمانی را نمی‌داند و یا فراموش کرده است. این نمی‌شود که انسان خود را وابسته به یک جریان و گفتمانی بداند و از آن دم بزند اما به هنگان نقد آن جریان، شمشیر را از رو کشیده و با شدت هر چه تمام‌تر به آن بتازد. «ادبیات نقد» یک منتقد متعهد به یک گفتمان، با ادبیات نقد یک مخالف برون گفتمان، تفاوت‌های ماهوی و شکلی دارد.

معنای روشنفکری هم این نیست که شخص روشنفکر باید بی‌محابا نقد کند و در گفتارش هیچ مسامحه‌ای نداشته باشد. نه، این اشتباه امثال افروغ‌ها و مطهری‌ها است. نقد درون گفتمانی آدابی دارد و اولین ادب آن این است که دلسوزانه، مؤمنانه و همه‌جانبه باشد و دومین آن این‌که مورد سوءاستفاده‌ی مخالفین نظام قرار نگیرد. حتی در خود غرب نیز این موضوع صادق است. برای مثال نگاه کنید به نقدهای تند و تیز امثال هنری کسینجر و زبیگنیو برژیسنکی در حوزه‌ی مسائل استراتژیک ایالات متحده. بزرگ‌ترین نقدها به سیاست‌های آمریکا از سوی افرادی این چنینی انجام شده و در عین حال دولت آمریکا از آن استقبال هم ‌کرده است. چرا؟ چون دولت آمریکا می‌داند که کسینجر و برژینسکی و امثالهم همه‌ی «هویت» و «وجود» خود را وقف کشورشان کرده‌اند و اگر نقدی هم می‌کنند، دغدغه‌ای ندارند جز پیشرفت و برتری هژمونیک آمریکا. از همین روی مورد بهره‌برداری آن چنانی مخالفین آمریکا نیز واقع نمی‌شود.

از طرف دیگر این نمی‌شود و البته اخلاقا صحیح هم نیست که انسان در ظاهر از نقد و نقدپذیری صحبت کند اما آن زمان که خود مورد نقد قرار می‌گیرد با بدترین ادبیات (چنان‌که در ابتدای این سیاهه اشاره شد) پاسخ بگوید. اصلا نگاه کنید به جوابیه‌ای که چند روز پیش جناب آقای افروغ در پاسخ به واکنش‌ها نسبت به سخنانش منتشر کردند. ببینید چه‌طور جواب گفته‌اند:

«بعد از حضور بنده در برنامه زنده پارک ملت و صحبتها و نقدهایی درون گفتمانی و در چهارچوب ارزشها و مبانی انقلاب اسلامی و اندیشه‌های امام راحل ( ره) و مقام معظم رهبری و قطع نظر از حمایت‌های دردمندان و دلسوزان، با موجی از تخریب‌ها و هتاکی‌ها و سطحی نگری‌ها و بعضاً قضاوت های عجولانه، از جمله قضاوت نایب رئیس مجلس جناب آقای دکتر صدر در پاسخ به تذکر یکی از وکیل‌الدوله‌ها روبرو شدم، فرصت را مغتنم می‌شمرم و با غسل شهادت، عین گفت‌و‌گوی حضوری خود در برنامه پارک ملت به منظور استفاده از تحلیل‌ها و نقدهای عالمانه و به منظور جلوگیری از سوء استفاده برخی از فتنه جویان، متحجران و سنگ اندیشان، متوهمان و دوستداران هیجانات کاذب و کاسبان و کرکسان فتنه، به ویژه در آستانه انتخابات را در اختیار رسانه‌ها قرار می‌دهم و البته پی‌گیر قرائت جوابیه خود از تریبون مجلس هم هستم.»

در یک پاراگراف چند جمله‌ای، ایشان بیش از ده توهین به منتقدین خود کرد. چرا؟ به چه دلیل؟ اگر نقد، خوب و مفید است پس آقای افروغ باید این حق را برای دیگران هم قائل باشند که سخنانش را مورد نقد قرار دهند. پس توهین چرا؟

اگر همان‌طور که جناب آقای افروغ در ابتدای جوابیه‌ی خود از قول حضرت روح‌خدا آوردند که «همه باید نظر خودشان را بدهند و هیچ کدام هم برایشان حتی جایز نیست که یک چیزی را بفهمند و نگویند. باید وقتی می فهمند، اظهار کنند. این موافق هر که باشد، باشد، مخالف هرکه هم باشد، باشد»، پس باید این حق را برای دیگران هم قائل باشند که نظر خودشان را هر چند به مذاق ایشان خوش نیاید و یا حتی بر فرض هم که درست نباشد، اظهار کنند نه این‌که با به کاربردن کلمات دور از شأن مثلا یک روشنفکر، مخالفین خود را سنگ‌اندیش و متحجر و کرکس فتنه و… لقب دهند. البته این موضوع دو طرفه است. یعنی دیده شده که برخی از رسانه‌ها در جواب به آقای افروغ نیز بی‌ادبی کرده‌اند. این هم اشتباه است. مخصوصا آن‌که ایشان حرف جدیدی هم نزده است. نقدهایی بود تکراری که همان‌طور که عرض شد تا حال بارها گفته شده و به هر یک نیز می‌توان منطقی و عقلانی پاسخ داد. (البته بخشی از سخنان نیز درست بود.)

دیگر آن‌که اساسا حرف قلمبه سلمبه زدن کار خیلی سختی نیست. هر چند این جزو خصوصیات به اصطلاح روشنفکران ایرانی است که طوری حرف بزنند که مردم معمولی متوجه نشوند چه می‌گویند. حالا مردم که جای خود حتی مجری پارک ملت که علی‌الظاهر جزو یکی از بهترین و نخبه‌ترین مجریان رسانه‌ی آقای ضرغامی محسوب می‌شود هم نفهمید که این بنده‌خدا چه می‌گوید. این را می‌شد از سؤالات و واکنش‌هایی که در مقابل سخنان آقای افروغ از خود نشان می‌داد به‌وضوح مشاهده کرد.

همه می‌توانند از این دست سخنان آقای افروغ بگویند. اگر قبلا این سخنان مخصوص قشر روشنفکر جامعه بود، این روزها به برکت رشد رسانه‌های مکتوب و تصویری و سایبری، حتی یک دانشجوی ترم اولی هم از این حرف‌ها به اندازه‌ی زیاد بلد است. فقط کافی است چرخی در وبلاگ‌های جوانان ایرانی و شبکه‌های مجازی داشته باشید تا به این حرف یقین پیدا کنید.

و این‌ها است که باعث شده بارها و بارها بگویم و بنویسم که انقلاب اسلامی را امثال افروغ‌ها و مطهری‌ها و حتی سیاستمداران حرف مفت‌زن به پیش نمی‌برند. انقلاب اسلامی بیش از آن‌که مدیون مثلا روشنفکران و منتقدان (از هر دو نوع درون گفتمان و برون گفتمان) باشد مدیون «حسن تهرانی مقدم»ها و «مصطفی روشن»ها است. انسان‌هایی که در اوج بزرگی، گمنام و بی‌ادعا بودند و تنها به «وظیفه»‌ی خود عمل می‌کردند.

انقلاب اسلامی را «عمل» شهدایی چون شهریاری و علی‌محمدی و رضایی‌نژاد و… می‌سازد نه «نظر» صد من یک غاز روشنفکران و منتقدان.

همین مطلب در: رجـانیـوز، بولتن نیـوز، ۵۹۸

حزب الله اهل ولایت است مثل حاجی بخشی

آخرین باری که از نزدیک دیدمش، فاطمیه‌ی سال فتنه بود. صبح روز شهادت بی‌بی (س). بعد از تجمع هئیات عزاداری در میدان هفت تیر آمده بود مسجد حضرت امیر (ع). حاج محمود در حال روضه خواندن بود که حاجی بخشی وارد شد. مثل همیشه پیشانی‌بند بسته بود. لباس رزم تکاوری به تن کرده و با همان حال بیماری، اسلحه‌ش را هم بر دوش انداخته بود. جوان‌ها تا او را دیدند دورش حلقه زدند و بلند صلوات فرستادند. آرام آرام قدم بر می‌داشت. می‌خواست برود جلوی مراسم، کنار حاج محمود. حاج محمود تا او را دید روضه‌اش را قطع کرد و گفت: «حاجی قربون قدمت، همون‌جا بشین، من خودم می‌یام پیشت». بعد هم گفت: «برای سلامتی همه‌ی رزمندگان اسلام صلوات.» …


دیروز حاجی بخشی از میان ما پر کشید و به قول بچه‌های فضای سایبر، «به امام و شهدا پیوست». حاجی بخشی دیگر میان ما نیست اما یقینا از امروز، در هر جا و هر زمان و مکانی که فریاد «ماشالاّ… حزب‌الله…» بلند شود حاجی بخشی هم حضور دارد.
«حزب‌الله» یعنی حاجی بخشی. یعنی کسی که اگر دو پسر و داماد و برادرش هم شهید شدند، خم به ابرو نیاورد و بگوید همه‌شان فدای سر امام و باز هم فریاد بزند «ماشالاّ… حزب‌الله…». حزب الله یعنی آن کسی که سید شهیدان اهل قلم درباره ش گفت:
«در آن سوی فاو، در مقر فرماندهی بعثی‌ها، به حاج بخشی بر خوردیم؛ چهره‌ی آشنای حزب الله تهران. هر کس سرزندگی و بذله‌گویی و آن چهره‌ی شاداب او را می‌دید باور نمی‌کرد که دو ساعت پیش فرزندش شهید شده باشد. اما حقیقت همین بود. هنگامی که ما به حاج بخشی بر خوردیم دو ساعتی بیش از شهادت فرزندش نمی‌گذشت. او حاضر نشده بود که به همراه پیکر فرزند شهیدش جبهه‌ی نبرد را، ولو برای چند روز، ترک گوید. ما آخرین بار که او را دیده بودیم در تهران بود، هنگامی که کاروان نخستین «راهیان کربلا» عازم جبهه‌ی نبرد بودند. هر جا که حزب الله تهران هست او نیز همان جاست و علمداری می‌کند.»

«حزب‌الله» یعنی حاجی بخشی. یعنی کسی که همیشه‌ی خدا، چشم‌ش به چشم مولا بود و گوشش به فرمان او. حزب‌الله کاری به اصول‌گرا و اصلا‌ح‌طلب و از این دست اباطیل سیاسی ندارد. او فقط یک خط و جریان و «حزب» را می‌شناسد: «حزب‌الله». اصلا حزب الله همانی است که آوینی گفت: «حزب الله اهل ولایت است و اهل ولایت بودن دشوار است؛ پایمردی می‌خواهد و وفاداری.»
«حزب‌الله» یعنی حاجی بخشی. کسی که نه توپ و تانک «جنگ‌ها» او را از پای در آورد و نه غبار «فتنه‌ها». آری، کسی که «صراط
ولایت» را یافته است هرگز گمراه نخواهد شد حتی اگر فضا فضای فتنه باشد و غبارآلود.
«حزب‌الله» یعنی حاجی بخشی. حاجی بخشی یعنی حزب‌الله. اگر دنبال «عمّار» می‌گردید باید می‌رفتید سراغ حاجی بخشی. فقط «حزب‌الله» است که می‌توان لقب «عمّار مولا» به او داد. و گرنه چپ و راست و مردان سیاست‌باز را چه به لقب عمّار! آنها شایسته‌ی همان القابی هستند که به آن خوانده می‌شو‌ند.

حزب‌الله پیر و جوان ندارد. می‌تواند حسین فهمیده‌ی ۱۳ ساله باشد یا حاجی بخشی ۷۸ ساله. اما این را فراموش نکنید که این انقلاب اگر دوام و تدوم دارد به برکت وجود بچه حزب‌اللهی‌ها است. از حسین فهمیده تا حاجی بخشی. جنگ را بچه حزب‌اللهی‌ها پیش بردند نه نخست‌وزیر مادام‌العمر (!!) امام، و نه حتی آن آقایی که رئیس‌مجلس بوده و الان کتاب «تاریخ‌سازی جنگ» می‌نویسد. غبار فتنه را بچه حزب‌اللهی‌ها زدودند نه سیاسیون نان به نرخ روز خور که تازه چند ماه بعد از فتنه، تعیین علامت کردند.
حزب‌الله یعنی حاجی بخشی. یعنی کسی که روز و شب برای انقلاب کار می‌کند بی آن‌که ادعایی داشته باشد. مگر شهید تهرانی مقدم هم این‌طور نبود؟ چند نفر از ما قبل از شهادت تهرانی مقدم او را می‌شناختیم؟ هر چند رمز موفقیت حزب الله در همین مظلومیت و مهجوریت است. حزب الله آن قدر مظلوم است که حتی صدا و سیمای آقای ضرغامی هم کاری به کار آنها ندارد تا زمانی که یا شهید شوند و یا از دنیا بروند.


حزب‌الله یعنی حاجی بخشی. یعنی کسی که اگر روزی روزگاری بنا بر اقتضائات خواست به «نائب امام زمان» نامه بنویسد آن قدر ادب و تواضع در مقابل مقام ولایت دارد که مثل بعضی ها توهم بر ندارد و سلامش را فراموش کند. برای همین ادبیات حزب الله با این حضرات فرق دارد. ببینید حاجی بخشی چگونه به رهبرش نامه نوشت:

«محضر مبارک حضرت آیت الله العظمی خامنه ای ولی امر مسلمین جهان

ای رهبر حزب الله در سراسر دنیا، سلام و عرض ارادت این پیرغلام جبهه ها و خاک پای بسیجیان را که اکنون در بستر بیماری افتاده است بپذیرید از اینکه آقای گلپایگانی را برای عیادتم به بیمارستان فرستادید و این جانباز پیر و پدر دو شهید را به لطف خود نواختید بی اندازه ممنون و سپاسگزارم.

من همه جا فریاد زده ام که خط خامنه ای خط محمد رسول الله(ص) و ائمه اطهار(ع) است، آن بزرگواران هم پدر و مادر شهدا و جانبازان را بعد از پایان جنگ ها فراموش نمی کردند و به دلجویی آنها می رفتند. زبان الکن این پیر غلام چگونه می تواند پاس لطف و محبت رهبر و مقتدایم را بجای آورد. خدای سبحان سایه شما را بر سر همه ملت های مسلمان و مستضعفان جهان و تمامی بسیجیان مستدام بدارد.

فدای شما – حاج بخشی»

انقلاب اسلامی مدیون حزب‌الله است. بقاء آن به بقاء حزب‌الله است. حزب‌الله حتی مرگ‌ش هم عین حیات است. رحلت‌ش هم مانند تولد. اگر باور ندارید، باشید و در روز تشییع جنازه‌ی حاجی بخشی ببینید که چند بچه حزب‌اللهی جای او، قد علم می‌کنند و علم حاجی را بر دوش می‌کشند و فریاد بر می‌آورند: ماشالاّ… حزب‌الله…

مبارزه به سبک مجازی

بعضی از دوستان تصور می کنند با نشستن پشت کامپیوتر و هی متن نوشتن و شیر کردن، به قول معروف تکلیف خودشان را ادا کرده و به “انقلاب” هم خدمت کرده‌اند. چه بسیار دوستانی که از صبح تا شب در حال فعالیت در سایت و وبلاگ و فرند فید و فیس بوک و پلاس و الخ هستند و به خیال خودشان در حال مبارزه با دشمن. این دوستان تصور می‌کنند مبارزه یعنی این‌که به “تک”های دشمن، “پاتک” بزنند.

اما این مبارزه نیست دوستان. سبزها تا موقعی که در عالم واقع و در خیابان بودند به حساب می آمدند نه حالا که به کنج مجاز کوچ کرده‌اند. توقف بیش از حد در فضای مجازی و غفلت از “عرصه‌ی عمل” صدمات و آفات زیادی به بچه حزب‌اللهی‌ها وارد می کند. باید در عالم واقع دست به تولید زد. چند صد هزار شهید در دفاع مقدس تقدیم خداوند کردیم به‌علاوه‌ی هزاران خانواده‌ی رزمنده و جانباز. هرکدام از ما در دور و بر خودمان، در دایره‌ی خانواده و فامیل و دوستان، افرادی زیادی از این دست را می‌شناسیم. با این حال بعد از گذشت بیست سال از جنگ، تنها حدود شش هفت هزار جلد کتاب در این زمینه تولید کرده‌ایم. در زمینه‌های دگر هم بایّ نحو کان. این یعنی کم‌کاری بچه حزب‌اللهی‌ها.

در این حالت، حتی ارزش بر و بچه‌های “اردوهای جهادی” به مراتب بیشتر از خزعبلاتی هست که امثال من می‌گویند و می‌نویسند. حوزه‌ی سیاست و فرهنگ، حوزه‌ی “واقع” است نه “مجاز”. “انقلاب اسلامی” را “شهریاری”ها و “تهرانی مقدم”ها می‌سازند، و نه حتی سیاسیون نان به نرخ روز خور اصول‌گرا و اصلاح‌طلب که فقط زر زر می‌کنند. (حالا ما مجازی‌ها که دیگر جای خود داریم)