Category Archives: داستانك

دو رکعت نماز کامیونی

اشاره: ابوی محترم گیر دادند به ما که تو چه جور بچه‌ی رزمند‌ه‌ای هستی که تا به حال یک متن هم در این مورد ننوشته‌ای؟ من هم که دیدم حیثیت قلم وزین‌م (!) دارد زیر سؤال می‌رود فی‌الفور دست به کار شدم و متن زیر را نوشتم: والله بر و بچه‌ها می‌گویند که نسل ما ادامه مطلب »

با کاروان امام عشـق

شش. من جز غلامی تو به دردی نمی خورم… *** پنج. دعای مردم اثر کرد. در ایران باران بارید. کاش در کربلا هم آسمان محض خاطر اهل حرم، قطره ای می بارید. *** چهار. محکم در آغوشش کشیدم. گفتم: چرا این قدر بی تابی می کنی؟ گفت: من هم می خواهم بجنگم. گفتم: نمی شود. ادامه مطلب »

عطش

شاعر جوانی سروده بود: «نوشتم باران و دفترم خیس شد» این روزها من هم چنین به ذهن‌م آمد: نوشتم «عطش» و چشمان‌م پر «آب» شد

اول ماجرا

دستی به ریش‌های گره خورده‌ش کشید و شبیه کسی که انگار نقشه‌هاش نقش بر آب شده، رو کرد به دومی و پرسید: «حالا چه کنیم؟ تبریک بگوییم؟» با عصبانیت جواب داد: «مگر چاره‌ی دیگری هم داریم؟!» بعد در حالی که لبخند تلخی بر لب داشت ادامه داد: «فعلا تبریک می‌گوییم تا بعد سر فرصت…» اول ادامه مطلب »