Category Archives: ميني‌مال

خورشید بر روی نی!

وارد شهر که شدند از همه‌ی کاروان جلوتر بود. جمعیت خیره خیره به او نگاه می‌کردند و دست به هم نشان‌ش می‌دادند. مانند خورشید می‌درخشید. پرسیدم: «این چیست که مانند خورشید می‌درخشد؟» جواب داد: «سر اباالفضل». پی‌نوشت: ۱- گفت آن قدر سجده‌های طولانی داشت که پیشانی مبارک‌ش پینه بسته بود. در کوفه و شام از ادامه مطلب »

با کاروان امام عشـق

شش. من جز غلامی تو به دردی نمی خورم… *** پنج. دعای مردم اثر کرد. در ایران باران بارید. کاش در کربلا هم آسمان محض خاطر اهل حرم، قطره ای می بارید. *** چهار. محکم در آغوشش کشیدم. گفتم: چرا این قدر بی تابی می کنی؟ گفت: من هم می خواهم بجنگم. گفتم: نمی شود. ادامه مطلب »

شهید

سال ها بود که عکس «شهید»ی را کنج اتاق ش گذاشته بود و هر صبح و شام به آن خیره می شد. حالا سال هاست که عکس ش را کنج اتاق م گذاشته ام و هر صبح و شام به آن خیره می شوم. تکمله: ۱- هفته ی دفاع مقدس است و این «مینی مال» ادامه مطلب »

یـکی بـود، یـکی نـبود

خب بچه های عزیز! امروز می خوام براتون یک قصه واقعی بگم:  «یـکی بـود، یـکی نـبود»               و به این ترتیب قصه ی ما به سر رسید، «کلاغه» به خونه ش نرسید ! *** این را بخوانید: http://www.rajanews.com/detail.asp?id=41358